ارسالی حزب کارایران(توفان)

نگاهی به پیام عبدالله اوجالان رهبر«پ.ک. ک» ودرس‌هایی ازشکست‌های جنبش کرد در چنددهه اخیر

عبدالله اوجالان، رهبر دربند حزب کارگران کردستان موسوم به «پ.ک. ک» به تازگی با صدور بیانیه‌ای خواستار خلع سلاح و انحلال این حزب شده است. این بیانیه بازتاب گسترده‌ای درعرصه بین المللی داشت وپرسش‌هایی را پیرامون علل چنین بیانیه ای برانگیخته است.ظاهرا پیام اوجالان به معنای انحلال قطعی حزب کارگران کردستان نیست، اما به روشنی نشان می‌دهد وی پس از چند دهه زندانی بودن از قضا به درک جدیدی ازتحولات سیاسی منطقه و جهان رسیده است و” راه حل نوینی “را برای تحقق حقوق دمکراتیک خلق کرد در برنامه دارد. برای درک آنچه امروز درباره حزب کارگران کردستان و پیام اوجالان دیده می‌شود باید از سطح به عمق رفت وبه اصل موضوع پدیده حقوق ملی درممالک چند ملیتی درعصر امپریالیسم پرداخت وبه ریشه‌های این شکست ها وناکامی‌های سیاسی توجه نمود. بی شک انحلال «پ.ک. ک» به معنای آغاز دوره‌ای جدید برای نیروهای  مختلف کُرد در منطقه خواهد بود. برای فهم همه جانبه تر به  این موضوع به چند نکته مهم اشاره می‌کنیم:

یکم: اوجلان در سال ۱۹۷۷، مانیفستی با عنوان «راه ملی به سوی انقلاب کردی» انتشار داد. این سند به‌عنوان نقشه راه “پ ‌ک ‌ک” شناخته شد. یک سال بعد، این حزب در دیاربکر، شهری در جنوب شرق ترکیه با جمعیت عمدتا کرد، تأسیس شد واوجالان به عنوان رهبر آن انتخاب گردید.این حزب در سال‌های اولیه فعالیتش، عملیات مسلحانه ای را دراشکال مختلف علیه نیروهای نظامی دولت سرکوبگر و ارتجاعی ترکیه سازماندهی کرد.

در سال ۱۹۹۸، ترکیه فشار خود را بر سوریه برای اخراج عبدالله اوجالان افزایش داد. او نزدیک به دو دهه در تبعید در این کشور زندگی می‌کرد. در پی این فشارها، اوجالان در ۹ اکتبر ۱۹۹۸ از سوریه اخراج شد و تلاش کرد در کشورهایی مانند یونان، روسیه، ایتالیا و تاجیکستان پناه بگیرد.در ۱۵ فوریه ۱۹۹۹، اوجالان در یک عملیات مخفی در فرودگاه نایروبی کنیا دستگیر و به ترکیه منتقل شد.در سال ۱۹۷۹، در بحبوحه ناآرامی‌های اجتماعی، عبدالله اوجالان به همراه برخی از همراهانش به سوریه رفت، و در آنجا آموزش نیروهای چریکی را آغاز کرد که هسته اصلی” پ‌ک‌ک” را تشکیل می‌دادند.عبدالله اوجالان ازهمان آغازفعالیتش بدنبال وحدت همه کردها و تشکیل کردستان بزرگ درمنطقه بود.نگاه وی بر تئوری “حق ملل درتعیین سرنوشت خویش تا سرحد جدایی “پای می فشارد.

در دهه ۱۹۹۰، اوجالان شروع به تدوین دیدگاهی برای آینده جامعه کرد کرد که آن را «مدرنیته دموکراتیک» نامید. او در مقالات وکتاب‌هایش از مفاهیمی مانند «میهن مشترک، جمهوری دموکراتیک، خودمختاری دموکراتیک و کنفدرالیسم دموکراتیک» صحبت می‌کرد.او به‌طور کامل از ایده تشکیل یک دولت-ملت دست کشیده واز توافقی مذاکره شده برای ایجاد خودمختاری کردها در ترکیه دفاع می کرد.

دوم:سرانجام پس ازانتظارواخبار ضد ونقیض، پیام عبدالله اوجالان تحت نام “فراخوان صلح وجامعه دمکراتیک”منتشر شد. دربخشی ازاین بیانیه چنین می خوانیم:

” در قرن بیستم، که پرتلاطم‌ترین قرن تاریخ از نظر خشونت بود، در بستر جنگ‌های جهانی، جنگ سرد، انکار واقعیت کُردها ومحدودیت‌های گسترده درزمینه آزادی‌ها، به‌ویژه آزادی بیان، شکل گرفت. این سازمان از نظر تئوری، برنامه، استراتژی و تاکتیک، به شدت تحت تأثیر نظام واقع‌گرای سوسیالیستی آن دوران قرار داشت. با فروپاشی “سوسیالیسم واقعا‌موجود” دردهه ۱۹۹۰ به دلیل مشکلات داخلی، همراه با افزایش آزادی بیان وکاهش انکار هویت درکشور،”پ‌ ک ‌ک” دچار بحران معنا و تکرار مفرط شد. بنابراین، مانند بسیاری از سازمان‌های مشابه، دوران خود را به پایان رسانده و انحلال آن ضروری است.” اوجلان دراین پیام به” روابط تاریخی کردها وترک‌ها” اشاره می کند وبه ضرورت پیوندبرادری میان کردها وترک‌ها می پردازد و احیای روابط نوینی را نوید می دهد.وی چنین می نویسد:

“«ترک‌ها وکردها در طول بیش ازهزار سال تاریخ خود، برای حفظ موجودیتشان ومقاومت در برابر قدرت‌های هژمونیک، همواره نوعی اتحاد داوطلبانه را ضروری دانسته‌اند. اما دردویست سال اخیر، مدرنیته سرمایه‌داری به دنبال شکستن این اتحاد بوده است. نیروهای تحت تأثیر این روند، به‌ویژه بر اساس مبانی طبقاتی، این هدف را پذیرفته و در جهت آن حرکت کرده‌اند. تفسیر تک‌بعدی جمهوری‌خواهی، این روند را تسریع کرده است. امروز که این روابط تاریخی به مرحله‌ای شکننده رسیده‌اند، ضروری است که بر پایه روحیه برادری و با در نظر گرفتن باورهای دینی، این روابط را از نو تنظیم کنیم.»

اوجالان درپیام خود سرانجام به “ضرورت جامعه دموکراتیک” وحقوق دمکراتیک خلق کرد درچهارچوب تمامیت ترکیه ودرپیوندبا سایرمردم این جغرافیا اشاره می کند و” راه‌حل‌هایی مانند دولت-ملت جداگانه، فدرالیسم،خودمختاری… قادر به ارائه پاسخی به جامعه‌شناسی تاریخی نیست. احترام به هویت‌ها، آزادی بیان، و سازمان‌یابی دموکراتیک تمام گروه‌های اجتماعی، تنها در چارچوب یک جامعه و نظام سیاسی دموکراتیک ممکن است.”

به گفته او«قرن دوم جمهوری ترکیه تنها در صورتی می‌تواند به پایداری و همزیستی برادرانه دست یابد که با دموکراسی تکمیل شود. هیچ راهی جز دموکراتیک برای جستجوی سیستم و تحقق آن وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. توافق دموکراتیک، تنها روش ممکن است. دوره صلح و جامعه دموکراتیک، نیازمند زبانی مطابق با این واقعیت است.»

سوم :با توجه به بیانیه عبدالله اوجالان و شکست تاریخی این حزب درنبرد علیه حکومت مرکزی ترکیه و عدم تحقق حقوق ملی خلق کرد می توان دلایل تئوریک وانحراف آن را برشمرد ومجددا براین اصول کمونیستی پای فشرد که حل مسئله کُردها درترکیه، سوریه,عراق وایران به رغم تطورات وگوناگونی زبان رسمی کشورها واشکال متفاوت حکومت های ضد دمکرایتک در دوران امپریالیسم را نباید امری مجزا و منفرد از کل سیاست راهبردی امپریالیسم مورد توجه قرار داد. برعکس باید این پدیده را بطور مشخص به منزله بخشی از کل مبارزه انقلابی ضد امپریالیستی در متن رشد تضادهای موجود در جهان و جبهه مبارزه انقلاب با ضد انقلاب جهانی بررسی کرد. ناسیونال شونیسم و نادانی سیاسی و کوته‌نظری رهبران کرد در امر تجربه اندوزی از ده‌ها موارد مشابه، کار را به آنجا کشانده است که کُردها متاسفانه به پاس این نادانی همواره آلت دست ارتجاع و امپریالیسم و مامور تخریب در مبارزه مشترک انقلابی خلق‌های منطقه قرار گرفته اند.

چهارم:تحولات و رویدادهای چند دهه اخیر درترکیه وبیانیه عبدالله اوجالان و خلع سلاح وانحلال” پ‌ ک ‌ک ” وسرانجام سیاست ادغام کردهای سوریه “روژوایی”درحکومت داعشی تروریستی ونو استعماری الجولانی دست پخت ترکیه ومورد تایید آمریکا نشان می دهد در دنیای امپریالیسم که سیمای سیاسی کنونی جهان را علیرغم خواست ما رقم می زند، ناصواب است که بخواهیم مجزا و بیرابطه با مسئله منافع امپریالیسم در جهان به مسئله ملی و حل آن در دوران کنونی برخورد کنیم. این تنها کلید حل مسئله ملی درممالک چند قومیتی وچند ملیتی منطقه است. حل مسئله ملی از قرن بیستم در بعد از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر تا به امروز باید از مضمون مبارزه ضد امپریالیستی روشن باشد و تنها بر این متن قابل بررسی بوده و عیار انقلابی آن تعیین می شود. دفاع ازهرحرکت ناسیونال شونیستی و جدایی طلبانه درخدمت امپریالیسم و صهیونیسم؛ اقدامی ارتجاعی و ضد انقلابی است و کمونیست‌ها موظفند در خدمت سوسیالیسم و پیشبرد مبارزه طبقاتی با آن مبارزه بی امان بکنند. تجربه زنده و فاجعه آمیز کردستان عراق و سوریه درمقابل ماست. باید این حرکت‌های ارتجاعیِ قومیِ امپریالیستی- صهیونیستی را افشاء کرد و ازملاحظات “دوستی و قومی ونان قرض دهی” پرهیز نمود.همکاری وارتباطات جریانات ناسیونال شونیست کرد با رژیم صهیونیستی وسکوت بیشرمانه شان در قبال نسل کشی در غزه اینها همه بیانگرماهیت ارتجاعی ومنحط این جنبش هاست که راهشان را از سایر خلق‌ها جدا کرده و راه تفرقه وهمدستی با امپریالیسم و قدرت های استعماری را پیش گرفته اند.

پنجم:جنبه تئوریک مسئله ملی: لنین در تحلیل‌های خویش در مورد حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در دوران کهن تسلط نظام مستعمراتی درجهان، بحث داغی را با ناسیونال شونیست‌های انترناسیونال دوم که از تسلط ممالک امپریالیستی اروپا بر مستعمرات خویش حمایت می کردند، به پیش برد. آنها استعمار ملل را حق طبیعی کشور خویش می دانستند و اساسا حاضر نبودند این حق تعیین سرنوشت را برای سایر ملل به رسمیت بشناسند. ناگفته پیداست که این حق یک مفهوم بورژوائی بوده و بیان تحقق دموکراسی در یک کشور و یا پذیرش مفهوم دموکراسی بورژوائی است. از نظر کمونیست‌ها ولی دموکراسی یک مفهوم مطلق، ناب، “غیرقابل تعرض” و غیرطبقاتی و مقدس نیست. دموکراسی همیشه یک مفهوم اجتماعی و طبقاتی است و برخورد به آن باید از زاویه مصالح مبارزه طبقاتی صورت گیرد. بهمین جهت دیکتاتوری پرولتاریا دموکراتیک ترین نوع حکومت اکثریتِ زحمتکشان است. در مباحث مربوط به حق تعیین سرنوشت ملل به دست خویش که در زمان‌ها و دوران‌های گوناگونی نوشته شده است، لنین به دو نکته اساسی اشاره می‌کند:

اول: بحث نخست لنین در اثرش “در باره حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” در مورد کسانی است که اساسا این حق را به رسمیت نمی شناسند. این بحث مربوط به دورانی است که دولت- ملتها درحال پیدایش و دفاع از استقلال خویش بودند. لنین درزمینه مباحثات حق ملل درتعیین سرنوشت خویش که به عصر انقلابات بورژوا دموکراتیک باز می‌گردد، معتقد است کسانی که این حق را اساسا به رسمیت نشناسند، و از منافع ملت ستمگر حمایت نمایند، سوسیال دموکرات نیستند. آنها استعمارگر و ضد دموکرات اند. به رسمیت شناختن این حق و پذیرش این واقعیت که همه ملت‌ها درجهان دارای حقوق مساوی هستند و شرط صداقت در این ادعا، قبول حق جدائی برای همه آنهاست، آن مرز روشنی است که باید میان نیروهای دموکرات و سوسیالیست و نیروهای ضد دموکرات و استعمارگر، میان منافع ملل ستمگر و ملل ستمکش کشیده شود. کسانیکه اساسا این حق را به رسمیت نمی‌شناسند و از قماش آنها در انترناسیونال دوم کم نبودند، نمی توانند خود را سوسیال دموکرات بنامند. البته بودند کسانیکه اساسا مخالفتی با به رسمیت شناختن این حق نداشتند، ولی حق جدائی را به رسمیت نمی‌شناختند. طبیعی است که به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت خلق‌ها به مفهومی تاسیس دولت‌های جداگانه یعنی پذیرش حق جدائی آنها خواهد بود. البته لنین هیچگاه چک سفید به بورژواها نمی داد و در مقابل استدلالات مخالفان تائید می کرد که به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملل هرگز به مفهوم پشتیبانی از حق جدائی در هر شرایط نیست. اینکه کمونیست‌ها علیرغم به رسمیت شناختن این حق تصمیم بگیرند از جدائی این یا آن ملت خاص دفاع کنند وابسته به تحلیل مشخص آنها از شرایط مشخص بوده و با توجه به مصالح مبارزه طبقاتی در آن لحظه است.

کمونیست‌ها حق ملت‌ها را در تعیین سرنوشت خویش به رسمیت می‌شناسند. کسی که این حق را اساسا به رسمیت نشناسد، تنها از یوغ ملی دفاع می‌کند. این نظریه لنین ناظر به مشاجراتی است که وی در قبل از جنگ جهانی اول و قبل از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر با سران انترناسیونال دوم داشت که حق ملت‌های مستعمرات در تعیین سرنوشت خویش را به رسمیت نمی‌شناختند. آنها اعتقادی نداشتند که سرنوشت مبارزه پرولتاریا در ممالک استعمارگر با سرنوشت نهضت‌های آزادیبخش در ممالک مستعمره پیوند خورده است. به همین جهت لنینیسم معتقد بود “پرولتاریا جهان و خلق‌های ستمکش متحد شوید”.

بنابراین ازنقطه نظر کمونیست‌ها دردوران امپریالیسم نمی شود از هر گونه جدائی ملی اگر در خدمت مصالح پرولتاریائی نباشد به دفاع برخاست. تجزیه یوگسلاوی، تجزیه سودان، تجزیه لیبی، تجزیه عراق، تجزیه سوریه، تجزیه نیجریه، تجزیه کنگو و… به نفع سیاست راهبردی امپریالیسم در تفرقه ملت‌ها و کشورها و تسلط برآنهاست، تاریخ معاصر هنوز تجزیه ویتنام و کره را بیاد دارد. سیاست تقسیم کن و حکومت نما، بطوریکه امکان موجودیت مستقل و امکان ادامه بقاء متکی بر اراده خویش را از این کشورها بگیرد نمی تواند مورد تائید کمونیست‌ها باشد.

در دورانی که انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر به نتیجه رسید، سیاست امپریالیست‌ها بر آن بود که کشورهای متفرق و جدا جدا را که قادر نیستند در مقابل نفوذ کمونیسم مقابله کنند، متحد نموده، دولت مرکزی را در آن کشورها تقویت کرده و این کشورها را برای مقابله با سوسیالیسم تقویت نماید. کودتای رضاخان در ایران و سرکوب شیخ خزعل و یا روی کار آوردن حکومت مرکزی در عراق به رهبری ملک فیصل را، باید در همین کادر دید و بر بستر همین تحلیل بررسی نمود. حال که شوروی فروپاشیده است و قدرت رقیب نابود شده و چین نیز نمی تواند هنوز نقش جهانی سابق شوروی را بازی کند، تقسیم و تجزیه کشورها برای اینکه توسط امپریالیست‌ها بلعیده شوند، در دستور کار آنها قرار گرفته است. به زیر سلطه گرفتن چندین کشور فاقد توانائی بقاء مانند مقدونیه، مونتنگرو، بوسنی هرزه­گوین، کرواسی، کوزوو، صربستان بسیار راحت تر است تا کشور قدرتمندی مانند یوگسلاوی. ناگفته نماند که بوسنی هرزه گوین و یا کوزوو اساسا کشور نیستند و زندگیشان به موئی بند است.

رفیق استالین در توصیف نظریات لنین و درک مارکسیستی لنینیستی از مسئله ملی در دوران امپریالیسم نوشت:

“سابقا این فکر”معمول بود” که یگانه متد آزاد شدن ملل ستمدیده متد ناسیونالیسم بورژوازی، متد تفکیک ملل از یکدیگر، متد تجزیه و جداکردن آنها و متد تشدید خصومت ملی بین توده­های زحمتکش ملل مختلف است. این افسانه را اکنون باید رد شده دانست. یکی از مهمترین نتایج واقعی انقلاب اکتبر اینست که به این افسانه ضربه مرگباری وارد آورده عملا نشان داد که متد پرولتاریائی انترناسیونالی آزاد شدن ملل ستمدیده به منزله یگانه متد درست می‌باشد، عملا نشان داد که اتحاد برادرانه  کارگران و دهقانان ملل بسیار مختلف، که مبداء آن داوطلبی و انترناسیونالیسم باشد ممکن و عاقلانه است. وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که نمونه اتحاد آینده زحمتکشان تمام ممالک در اقتصاد واحد جهانی می­باشد مستقیما شاهد بر این مدعاست”(جنبه بین­المللی انقلاب اکتبر/لنینیسم صفحات 298 و299).

دوم:بحث بعدی لنین بحثی نیست که وی با ضد دموکرات‌ها و ضد سوسیالیست‌ها و هواداران استعمار در اروپا انجام می دهد. بحث وی مربوط به شرایط این جدائی می شود. در اینجا مرز بندی دوم، مرزبندی با بورژوازی ملل ستمکش صورت می گیرد. لنین هرگز به بورژوازی ملل ستمکش چک سفید نمی دهد. کمونیست‌ها برای حمایت از این جدائی شرایطی قایل هستند، بدان معنا که این جدائی باید در خدمت منافع مبارزه طبقاتی بوده و به وحدت و منافع پرولتاریا صدمه نزند.کمونیست‌ها هرگز همدست یک طرف نزاع بورژواها نیستند. کمونیست‌ها در کنار گود ننشسته اند تا به مبارزه بورژواهای ملل مختلف با بی طرفی نظاره کنند و بی طرفانه داوری نمایند.

پرولتاریا همیشه به طور مشروط از مبارزه بورژوازی پشتیبانی می نماید. این مبارزه باید مضمونی دموکراتیک و ضد ستمگری داشته باشد.

لنین در مورد سیاست پرولتاریای ملت ستمکش که به هرحال به عنوان کارگر مزدور در هر نظام سرمایه داری استثمار می شود، بیان می دارد که برای این پرولتاریا بی تفاوت است که توسط کدام بورژوازی استثمار شود: “در هر یک از این حالات کارگر مزدور دستخوش استثمار است و لازمه مبارزه موفقیت آمیز برضد این استثمار وارستگی پرولتاریا از ناسیونالیسم و به اصطلاح بی طرفی کامل پرولتاریا در مبارزه بورژوازی ملت‌های گوناگون برای کسب اولویت است.

کوچکترین پشتیبانی پرولتاریای یک ملت از امتیازات بورژوازی ملی “خودی”، ناگزیر موجب بروز حس عدم اعتماد در پرولتاریای ملت دیگر خواهد شد و همبستگی طبقاتی بین المللی کارگران را تضعیف خواهد نمود و رشته اتحاد آنها را مطابق دلخواه بورژوازی از هم خواهد گسست. و نفی حق تعیین سرنوشت یا حق جدا شدن هم ناگزیر درعمل معنایش پشتیبانی از امتیازات ملت حکمفرماست.”(منتخبات لنین جلد اول قسمت دوم ترجمه فارسی صفحه 408

به این ترتیب پرولتاریای ملت ستمگرباید حق تعیین سرنوشت ملتها را به رسمیت بشناسد و با ناسیونال شونیسم ملت ستمگر مبارزه نماید و برعکس پرولتاریای ملت ستمکش باید با ناسیونال شونیسم ملت خودی مبارزه کرده تا وحدت دموکراتیک پرولتاریای ملتها مستحکم شود و انترناسیونالیسم پرولتری بر ناسیونالیسم بورژوائی پرتو افکند.

“هر بورژوازی در موضوع مسسئله ملی یا امتیازاتی برای ملت خود می خواهد و یا مزایائی استثنائی برای آن طلب می کند؛ همین موضوعست که “پراتیک بودن” نامیده می¬شود. پرولتاریا با هرگونه امتیاز و هرگونه جنبه استثنائی مخالف است. طلبیدن “پراتیسیسم” از وی معنایش به سازِ بورژوازی رقصیدن و به اپورتونیسم دچار شدن است.

دادن پاسخ “آری یا نه” به مسئله مربوط به جدائی هر ملت؟

این خواست ظاهرا فوق العاده “پراتیک”(عملی- توفان) به نظر می آید. ولی عملا بی معنی و از نقطه نظر تئوریک جنبه متافیزیک دارد و در عمل هم به تبعیت پرولتاریا از سیاست بورژوازی منجر می شود. بورژوازی همیشه خواست‌های ملی خود را در درجه اول قرار می دهد و آنها را بدون هیچ قید و شرطی مطرح می سازد. برای پرولتاریا این خواست ها تابع منافع مبارزه طبقاتی است. از نظر تئوری نمی توان از پیش تضمین کرد که آیا جدا شدن ملت است که انقلاب بورژوآ دموکراتیک را به پایان خواهد رسانید یا برابری حقوق آن با ملت دیگر. چیزیکه در هر دو مورد برای پرولتاریا مهم است، تامین تکامل طبقه خود می باشد: برای بورژوازی مهم این است که در برابر این تکامل اِشکال تولید نماید و وظایف آنرا تحت الشعاع وظایف ملت “خود” قرار دهد. به این جهت پرولتاریا در مورد شناسائی حق تعیین سرنوشت تنها به خواست به اصطلاح منفی اکتفاء می کند بدون اینکه  هیچ ملت واحدی را تضمین نماید و بدون اینکه خود را موظف کند چیزی به حساب ملت دیگر به کسی بدهد.”(ص 388 تا 390 منتخبات لنین جلد اول قسمت دوم ترجمه فارسی

لنین به روشنی ناسیونالیسم ملت ستمکش را نیز مورد نقد قرار می دهد و حمایت از این ناسیونالیسم را مشروط می کند. به نظر لنین مضمون دموکراتیک و ضد ستمگری این مبارزه برای کمونیست‌ها اهمیت دارد. به این جهت وی از ناسیونالیسم ملت ستمکش فقط به طور مشروط دفاع می‌کند.

لنین روشن می سازد که مبارزه ملت ستمکش با ستمگر نباید تنها در چارچوب مبارزه بورژواها  مورد ارزیابی قرار گیرد بلکه باید دید که این مبارزه تا به چه اندازه به دموکراسی و بر ضد ستمگری خدمت می کند. و همین مضمون است که به تقویت مبارزه پرولتاریا در درون ملت ستمکش یاری می رساند. بورژوازی ملت ستمکش باید مضمون این مبارزه دموکراتیک و ضد ستمگری را عمق داده و در جامعه بسط دهد در غیر این صورت مفهوم آن چنین خواهد بود که کمونیست‌ها فقط از خواست طبقه بورژوازی بدون توجه به دورنمای این مبارزه برای پرولتاریا دفاع می‌کنند. این بدان مفهوم است که کمونیست‌ها باید نقش جانبی و تبلیغاتی بورژواها را به عنوان ستون پنجم به عهده گیرند!

ششم، نتیجه گیری :عبدالله اوجالان سرانجام پس از چنددهه درزندان با بیانیه ای خلع سلاح وانحلال “پ‌ ک ‌ک” را اعلام نمود و به ضرورت جامعه دموکراتیک وحقوق دمکراتیک خلق کرد درچهارچوب تمامیت ترکیه ودر پیوندبا سایرمردم این جغرافیا تاکید نمودوراه‌حل‌هایی مانند دولت-ملت جداگانه و فدرالیسم ….را رد نمود. این نقطه آغازی صحیح برای تحقق حقوق دمکراتیک وزبان ملی است. اما وی تا آنجا که برما روشن است کلامی دربیانیه سیاسی خود درمورد وحدت خلق‌های منطقه ومبارزه مشترک آنها علیه امپریالیسم وصهیونیسم وجنایات اسرائیل در فلسطین وهمبستگی با مردم غزه نگفت وآن را مسکوت گذاشت.

امپریالیسم آمریکا به عنوان بزرگترین حامی نیروهای کُرد در سوریه می‌کوشید دولت بشار اسد را ازاین طریق تضعیف کند، اما در نهایت در سال ۲۰۱۹ دونالد ترامپ تصمیم به خروج نظامیان آمریکایی از سوریه گرفت و این اقدام دست ترکیه را برای سرکوب کردها بازگذاشت. اکنون نیز با سرنگونی رژیم بشار اسد، واشنگتن اراده‌ای برای جلوگیری از عملیات ارتش ترکیه علیه نیروهای دموکراتیک سوریه ندارد. آمریکا همچنین به دلیل روابط خوب با بغداد، از جمله کشورهای جهان بود که همه پرسی برای استقلال غیرقانونی اقلیم کردستان را به رسمیت نشناخت.

تمامی این موارد به روشنی نشان می‌دهد هیچ کشوری درخاورمیانه منافع ثابتی در حمایت از نیروهای مسلح کُرد ندارد. حقیقت آن است که تمامی کشورهای منطقه براساس منطق رئالیست به گروه‌های مسلح کُرد به چشم ابزاری برای تقویت مواضع خود و تضعیف رقبا می‌نگرند نه به چشم یک متحد که بخواهند از او در برابر تهدیدات آتی حمایت کنند. شبه نظامیان متعدد کٌرد در منطقه وزنه یک دولت را ندارند و نمی‌توانند نقشی همانند آن در ایجاد اتحاد و ائتلاف دائمی در منطقه بازی کنند. از این رو، دولت‌های منطقه تنها برای رسیدن به خواسته‌های کوتاه مدت خود به آنها مراجعه کرده و با تغییر شرایط به راحتی دست از حمایت از آنها برمی دارند.

این سرنوشت غم انگیز کردهای ناسیونال شونیست با کمی چاشنی عوامفریبانه “چپ” و “شورائی” است که رهبری خود را به دست رهبرانی خودفروخته و ناسالم داده اند.

این عده وقتی کشور سوریه دردوره حاکمیت رژیم بشار اسد مورد تهاجم ارتجاع جهانی قرار گرفت، حاضر نشدند و حاضر نبودند از تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی سوریه که یک کشور مستقل و عضو سازمان ملل ویا جامعه جهانی بود، حمایت کنند. برای آنها تجاوز به سوریه زمانی آغاز شد که “عفرین” و نه سوریه مورد تجاوز قرار گرفت. آنها حاضر شدند بدون شرمساری در کنار ارتش اشغالگر آمریکا قرا بگیرند و به اشغال سوریه  چون منافع این گروه‌ها را تامین می‌کرد صحه بگذارند. برای آنها بلندی های جولان که در تصرف صهیونیسم است، اشغال نیست، حضور غیرقانونی آمریکا در سوریه که نفت سوریه را درمناطق عرب نشینِ اشغالی می دزدد اشغالگر نیست، ولی تجاوز وحشیانه ترکیه به سوریه محکوم است. آنهم به آن خاطر که به مناطق کردنشین تجاوز کرده است. منطق کردهای ناسیونال شونیست فقط منطق “گلیم خودم را از آب بیرون بکشم” است. برای آنها مهم نیست که سرنوشت سوریه چه می‌شود. آیا شرم آور نیست که وقتی ۵٠ سرباز آمریکائی خاک سوریه را ترک می­کنند کردهای ناسیونال شونیست به خیابان‌ها آمده به آنها سنگ پرتاب کرده و خواهان آن شوند که به کردها خیانت نکرده به اشغال سوریه برای توجه به منافع کردها ادامه دهند ومنافع مردم سوریه را در پای عظمت ناسیونال شونیسم کرد قربانی نمایند؟

تجربه آزموده خیانت رهبران کرد کردستان عراق و ایران را رهبران کرد سوریه نیز تکرار کردند و هنوز نیز از خیانت خود به خلق کُرد درس نگرفته اند.و در پی جلب رضایت صهیونیسم و امپریالیسم درمنطقه برای ایجاد “کردستان بزرگ” به مثابه اسرائیل دوم هستند. راه رهائی خلق کرد از ستم ملی در هر کشور معین تنها از همکاری و وحدت مبارزه با سایر خلق‌های آن کشورها در حزب واحد طبقه کارگر، در جبهه واحد خلق، در سازمان‌های مشترک سیاسی و حرفه ای غیرقومی  علیه ارتجاع حاکم و برمتن مبارزه ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی می‌گذرد. بدون این مضمون انقلابی برای بنیان کشوری دموکراتیک، آزاد و متکی بر نیروی اکثریت زحمتکش مردم، امکان پیروزی خلق کرد و یا سایر خلق‌های ایران و یا سوریه وترکیه وعراق…مقدور نیست. چشم داشت به امپریالیسم و صهیونیسم و همدستی با آنها خیانت به خلق‌های منطقه و خیانت به خود کردهاست. باید مبارزه کرد تا در منطقه اسرائیل دومی به وجود نیاید. همین یکی نیز زیادی است.

***