لیلی غزل

          فریاد میزنم

سکوت سرد ترا داد می‌زنم امروز
زبان شعرم و فریاد می‌زنم امروز
قدم به وسعت ایجاد می‌زنم امروز
زنانه سرخط‌‌ این روزگار باید شد
دوباره وارد این کار زار باید شد

که مرگ ‌بهتر ازین ماجرای بی‌خبری‌ست
که مرگ درخور این روزهای دربدری‌ست
گلم، بلندشو اینک زمان خیره‌سری‌ست
دوباره لاله‌ی شهر مزار باید شد
دوباره صاحب آن اقتدار باید شد

کسی برای نجات تو بر نمی‌خیزد
صدای خیزشی ازین بشر نمی‌خیزد
صدا به غیر صدای تبر نمی‌خیزد
به فکر ‌چاره‌ی جز انتظار باید شد
برای رفع سیاهی شرار باید شد

به کشوری که فقط جهل حکم می‌راند
و جایِ امن ترا کنج خانه می‌داند
هزار گونه به گوش تو سوره می‌خواند
چقدر طعمۀ این گیر و دار باید شد
ستاره! مانع این سنگسار باید شد

صدا بلند کن از انزوای گم‌نامی
بس است قصه‌ی اندوه بی‌سرانجامی
سخن نگو دگر از ابتلای ناکامی
خزان گذشته، دوباره بهار باید شد
به شادیان وطن لاله‌زار باید شد

همیشه وضع وطن این‌چنین نمی‌ماند
درفش همت ما برزمین نمی‌ماند
و از درخشش خود این نگین نمی‌ماند
امید محکم ایل و تبار باید شد
بهار! صاحب هر اختیار باید شد

دوباره هرچه در بسته باز می‌گردد
همین زنانه‌گی‌ات امتیاز می‌گردد
حضور سبز و قشنگت نیاز می‌گردد
به سمت نور و خرد رهسپار باید شد
که گفته ‌است فقط بچه‌دار باید شد