لیلی غزل 

                خدایی کن

نیازی نیست پیغمبر بمانی زن! خدایی‌ کن!
برون‌ آ، عشق را، آیین خود را رونمایی‌ کن!

بمان پهلوی تن‌هایی که تنهایی نمی‌خواهند
میان مردمت اندیشه‌ یی این‌ که بپایی، کن!

بزن فریاد و ویران کن بُن دینِ دروغین را
دهان زخم‌هایت را ببند و مومیایی ‌کن

رها شو از قفس‌های اسارت، بعد از آن یک‌عمر
به اوج آسمان عشق، احساس رهایی‌ کن

برقصان گیسوانت را به روی شانه‌های شهر
به خونت دست بی‌‌رنگ خیابان را حنایی کن

حیا، بی‌دست و پایی‌ نیست، تیز و تند و بُر‌ان باش
میان بی‌حیایی‌های مردم، بی‌حیایی ‌کن

سکوت ممتد شب‌های وحشتناک را بشکن
به آواز ضعیفِ ناتوانان همصدایی‌ کن

به روی جاده‌ی آزاد‌ه‌گی محکم‌ قدم بگذار
مسیرت را به سمت و سوی عشق و روشنایی کن

گرفتار مصیبت‌های طوفانیم یک عمرست
خدا بی‌چاره است این روزها، ای زن خدایی‌ کن!